تبليغاتX
سایه های آفتاب shadows of sun
فروغ سميعي
من دوست دارم

هر روز چيزي به خانه آورم

قطعه اي شيريني .سبدي ميوه و يا يك لبخند

كه بودنم را معنا دهد


من دوست دارم

همچون يك بوته .در زمين خانه ام آغوش گشايم

و تسبيحي بسازم از درختان گذرگاهم

تا شگفتي ها را گرد آورم

از براي دلبندان چشم انتظارم


من دوست دارم دانايي خود را هر روز به خانه آورم

و شادي را در طبق اخلاص واژه عشق به اندوه پيشكش كنم

و خدا را در احساس ايمان و اميد به آينده ميهمان كنم


و با هر اتفاق خاطره اي بسازم

تا حجم بي معناي عشق معنا يابد


من دوست دارم . هر روز شمعي به خانه آورم

تا بيداري را جاودانه سازم


آه

من دوست دارم

هرروز

چيزي به خانه آورم


                                                                فروغ سميعي

                                                               از كتاب بر طرح آيينه

                                                                ژانويه 2010

                                                                هندوستان-پونا


+ نوشته شده در  Fri 31 Dec 2010ساعت 5:42 PM  توسط Frough Samiei | 

Dear friends:

How do you grade fine arts?

(Aristotle theory can be a hint for your answers. Aristotle states that fine arts require a medium,object and a particular manner in which to represent the objects they perceive in the world; the more virtual the medium the more valuable the art) 

 

+ نوشته شده در  Fri 25 Dec 2009ساعت 0:43 AM  توسط Frough Samiei | 

 

دوستان

هنر را چگونه درجه بندي مي كنيد؟

( نظريه ارسطو مي تواند راهنماي خوبي براي جواب اين سئوال باشد.به گفته ارسطو هنر براي به اجرا در آمدن به سه چيز نياز دارد ، واسط ، موضوع و يك سبك مشخص؛هرچه واسط از ماديت به دور باشد ارزش هنري هنر بيشتر است .)

 

 

 

+ نوشته شده در  Fri 25 Dec 2009ساعت 0:35 AM  توسط Frough Samiei | 
 

در ضمن دوستان از آنجا که عزیزان  غیر ایرانی هم هستند که مایلند مطالب نوشته شده را بخوانند تصمیم گرفتم تا حد امکان مطالب را به دو زبان بنویسم (فارسی و انگلیسی ).امید است شما هم ما را یاری کنید.

+ نوشته شده در  Wed 23 Dec 2009ساعت 10:55 AM  توسط Frough Samiei | 
 

سلام دوستان عزيز:

    پس از مدتها دوري از حال و هواي وبلاگ و در نتبجه دوري از شما دوستان گرامي باز فرصتي يافتم تا در كنار شما عزيزان وبلاگ را فعال كنم . اميد است همكاري شما شامل حال ما بشود. 

+ نوشته شده در  Wed 23 Dec 2009ساعت 10:26 AM  توسط Frough Samiei | 
گرمای زندگی

ستاره شوق خنده داشت
و شب
برسنگ های غلتان خواب چشمه را می دواند
و مرگ
که آزموده تر از کودکیم بود
آزموده تر از خراش های قلبم
به بازخریدی زندگیم رضایت نداد

دل بست
به هجرت
و پیوست به کهکشان های دور
در برهوت تنهایی فضا

گرمای تن زندگی
پناه چشمان بی گناهم بود

نشستم ،تا جان را میهمان کنم
به شور زیستن
و هم دل شوم
با شوق پرواز

از کتاب سایه های آفتاب
زمستان 83 تهران

+ نوشته شده در  Mon 25 May 2009ساعت 12:38 PM  توسط Frough Samiei | 
زبان شعر و شعریت شعر
زبان شعر زبان قبل از منطق است . قبل از آنکه زبان بعنوان یک حادثه تاریخی اتفاق بیافتد،جهان هستی به زبان شعر سخن می گفت زمزمه رودها ،وزش باد،رعدوتوفان،گفتگوی موجوداتجاندار و بی جان ،خداحافظی فصلها،پروازپرندگان ،همزبانی زمین و آسمان و هر آنچه اتفاق می افتد میان این و آن.آرایش کلامها پوشیده در ابهام و راز و رمزی بی هیچ پیچ و تاب در میان دوران در بیکرانگی زمان. آورد که به آن عالم معنایی لقب دادند.چرا که معنای تمامی نهادها ، نشانه ها و ترانه های جهان هستی بود.هستی ساخته شد و شعر زبان گویای جهان هستی شد.
بدنبال کشف حقایق جهان هستی با در آمدی بر دانش و رویکردی عقلانی برداشتهای نویی از حقایق آغاز شد. جهان تجزبه شد،زمان از بیکرانگی به کرانه مندی تبد یل شد.مکان معنایی در خور فهم انسان یافت .واقعیت ها پدید آمدند .هرچیزی در قالبی تعریف شد. اما شعر همچنان راه خود را می پیمودو به بعدهای جدیدتری از حقیقت دست می یافت.شعر درون هرچیزی را شجاعانه می کاویید ،عشق می شد ،کینه می ورزید،از فراق می گریست و در وصال شادمانه می خندید.گاه راهنما می شد،گاه نصیحت می کرد .گاه انسان را به اوج می برد و گاه زوال آدمی را می سرود.شعر آنچنان عاشقانه حقایق را طلب می کرد تا خود عین حقیقت شد و شاعر به عنوان واسطه ای پدید آمد تا با احساس خود شعر را بسراید و با تلاشی صادقانه، معصومیت آن را بیان کند .
شعر انسان را این اشرف مخلوقات را که در روی زمین به عشق واگذار شده بود به ارتفاع حقایق برد تاعشق را به اندازه واقعی خود ببیند و او را به کوششی بی پروا تشویق کرد تا بلوغ را برایش به ارمغان آورد .
بدینگونه انسانیت از دیدگاه زیبایی شناسی شعر معنایی دگرگونه یافت و در نهایت شعر که از دیدگاه کنش و دستاوردهای نسبیت ،نسبیتی تازه یافته ولرزش دل ،اندوه ،شادی ،غم،شعف ،هراس،شوق و از همه مهمتر عشق را که می رفتند تا دستخوش فراموشی گردند،نجات داده و به معنویت آن جانی تازه بخشد.
شعر با زبانی آسمانی و باستانی خود مدافع ارزشهای احساسی انسان شد.

فروغ سمیعی
.

+ نوشته شده در  Mon 25 May 2009ساعت 12:38 PM  توسط Frough Samiei | 
صداقت ،احساس قلبی یا سیاست
صداقت به معنای راست گفتن نیست بلکه به معنی درست بودن است
دوستی می گفت من آدم صادقی هستم چو وقتی کار اشتباهی می کنم آن را کتمان نمیکنم .برای مثال اگر اتفاقا ظرفی از دستم بیفتد و بشکند بدون ترس تقصیر را به عهده می گیرم .به او گفتم راستگویی خصلت خوبی است اما به راستی تا چه اندازه تلاش میکنی که کاری را که انجام می دهی درست انجام دهی .گفت من که از روی قصد نمیخواهم به کسی ضرر بزنم .گفتم درست است تو آدم خوبی هستی که نمیخواهی به دیگران ضرر برسانی اما در مورد درستی و چگونگی درست کار هم دقت می کنی ؟خوب فکر کن و بعد بگو چند درصد ضررهای مادی و ناکامی های عاطفی و تجربیات غلط و دردآور زندگی ناشی از عدم توجه به درست انجام دادن آنها بوده است . منظورم این است که معنای صداقت تنها راستگویی نیست .معنای صداقت درست بودن است که راستگویی تنها بخشی از آن است اگر ما معنای حقیقی کلمات را بدانیم و آنها را همچون اجزایی از وجودمان به حساب آوریم رفتارها ،عکس العملها ،تجزیه تحلیل ها و برداشت های ما از مسائل متفاوت خواهد بود.این همان آگاهی است که برخی از جوامع به آن رسیده اند و آنرا در عمل پیاده کرده اند.
وقتی این آگاهی در وجودمان ریشه بدواند ،دیگر نیازی به فکر کردن و اندیشیدن در باره آن نیست .درست مثل بستن کفش است آیا ما به چگونگی بستن بند کفشمان می اندیشیم ؟خیر .آنرا درست و کامل انجام می دهیم چرا؟چون آنرا بطرز صحیح یاد گرفته ایم و آنقدر تکرار کرده ایم که جزعی از آگاهی ما شده است . حال تصور کن اگر این آگاهی در جزعی ترین کارهای روزمره ما ،در ساده ترین روابط شخصی و اجتماعی ما وجود داشته باشد اجتماع ما از چه فرهنگی برخوردار خواهد بود .و آیا دیگر نیازی به اتلاف انرژی برای بازسازی اشتباهات و توضیح آنها داریم ؟
صداقت یک کلمه نیست یک عمل است یک فعل است که وقتی در ما واقع شود،اعتقادات و اعمال ما را در بر گرفته و ما را بعنوان انسانهایی فرهیخته و با فرهنگ نمایان می سازد.

فروغ سمیعی

+ نوشته شده در  Mon 25 May 2009ساعت 12:37 PM  توسط Frough Samiei | 
The goddes of the poem

The goddes of the poem calls
I take pencil and paper
I make up my hair
With flowers like words
And wear the necklace of rhyme

My hands shake
My heart beats

More naked than always
I close the door of house

Ashamed of powerlessness
I review , your live breath
My only answer


frough samiei
+ نوشته شده در  Mon 25 May 2009ساعت 12:37 PM  توسط Frough Samiei | 
الهه شعر
الهه شعر صدایم می زند
مدادی بر می دارم و چند ورق کاغذ
گیسوانم را با گلهای واژه می آرایم
و گردنبند قافیه ها را بر گردن می آویزم

دستانم می لرزند
و قلبم در تلاطم طپش هایش می غلطد

برهنه تر از همیشه
درهای خانه را می بندم
و شرمگین از بی بضاعتی خویش
نفس های زنده تو را
که تنها جواب های من است
مرور می کنم
فروغ سمیعی
+ نوشته شده در  Mon 25 May 2009ساعت 12:36 PM  توسط Frough Samiei |